عکسی کم نظیر از یکی از شگفتی های خلقت (غنچه پنبه) -1
در جواب سرکار خانم خبیری
من خانم خبیری از اردبیل هستم من خودم اصالتن از مغان(گرمی) می باشم ،من تمامی نوشته های شمارو مطالعه کردم واقعا خسته نباشد میگم که چنین یادی از رشادت های پدر بزرگانمون می نمایید .یکی از بزرگان طوایف آقای اژدر بیگ سلطانی از بزرگان خانواده من هستند،من خیلی خوشحال شدم وقتی نام پدر بزرگم رادیدم من قبلاً سنم کم بود زیاد اطلاعی در مورد پدربزگم نمیدانستم چند سالی هست در موردش پرس و جو میکنم خواسته ام از شما این است که اگر امکانش هست مرا راهنمایی کنید تا بتوانم من هم شجره ی نامه ی پدر بزرگم را بنویسم .
با تشکر
با سلام خدمت خانم خبیری بزرگوار، باعث خوشحالی بنده هست که جوانی از دشت مغان در این دوران بی حوصلگی قشر جوان بدنبال تاریخ و سرگذشت بزرگان استان اردبیل هست،
هر راهنمایی و سوالی در حد اطلاعات اندک و سواد کم بنده داشتید با ایمیل بنده در تماس باشید.
ممنونم
عکسی از مرحوم حسین اقا خان وطندوست در اواخر عمر با عزتش
دیدار یولداش جالینسکی فرستاده فرستاده میرجعفر باقراف با حسین اقا خان وطندوست
در يكي از روزها، محمدساري جالنيسكي ـ فرستادة ويژة ميرجعفر باقراف ـ به همراه يكي از فعالان تشكيلات عزيز عليايف و عدهاي تفنگچي به زادگاه حسين آقا وطندوست رفتند. بعد از پذيرايي و مهماننوازي گرم ميزبان، فرستادة ميرجعفر باقراف ميگويد: «حامل ابلاغ ميرجعفر باقراف به شما هستم. او شما را به رياست ايل شاهسون در جمهوري مستقل آذربايجان منصوب كرده است و پس از تثبيت پايههاي اين حكومت، شما را به فرماندهي نظامي كل قشون آذربايجان ارتقاء مقام خواهد داد و با وحدت دو آذربايجان شمالي و جنوبي، كشور قدرتمندي تشكيل خواهيم داد.»13
دراين ميان، حسين آقا وطندوست صحبتهاي جالنيسكي را قطع كرده و با حالت متغير و ناراحت به او ميگويد: «يولداش جالنيسكي شما هر چه قدر اسلحه و مهمات و نيرو نياز داريد، تأمين ميكنم. ابتدا برويد روسها را از آذربايجان شمالي بيرون كنيد، آنگاه بياييد در موضوع تجزيه آذربايجان ايران مذاكره كنيم.»
فرستادة ويژة رئيس جمهوري آذربايجان شوروي ميگويد: «تو چرا متوجه نيستي؟ حكومت سيد جعفر پيشهوري مورد تأييد ميرجعفر باقراف و استالين است. چرا بر سر عقل نميآييد؟»
حسين آقا وطندوست ميگويد:
«اولاً، صدايت را كوتاه كن. در ثاني، به كساني كه تو را به نزد من فرستادهاند، پيغام ما را برسانيد كه هيچ وقت نوكري و مزدوري دولت بيگانه را نكردهايم. اجداد ما با عزت و با شرف زندگي كردهاند. دولت بالشويك، برادرم نجفقليخان را درسيبري نابود كرده است. ما رعيت دولت ايران هستيم و جان دادن در راه وطن براي ما بسيار شيرينتر از مقام و منصب اعطايي شما است.»
فرستادة ويژة رهبران شوروي با ناراحتي از منزل حسين آقا خارج شده و به شهر گرمي ميرود. فرداي آن روز، روستاي بيلداشي در محاصرة نيروهاي هوادار فرقة دموكرات قرار ميگيرد. اما حسين آقا چون اين حمله را پيشبيني ميكرد، شبانه منزل خود را ترك كرده و به پيش برادرش سلطان احمد بيكس رفته بود. فداييان فرقه چون از دستگيري او عاجز ميمانند، به ايذاء و اذيت خانواده او پرداخته و اموال و دارايي آنان را به چپاول و غارت ميبرند. از اينجا مبارزة جدي آلارلوها با فرقه دموكرات آذربايجان آغاز ميشود.14
دستة پنجاه نفري جنگجويان عشاير مغان
دراسفند 1324 شمسي، رهبران مزدور فرقة دموكرات در تبريز، اردبيل، مشكين و گرمي، مبارزة جدي با مخالفان خود در ميان عشاير مغان و مشكين و اوجا رود گرمي را شروع كردند. برخي از بزرگان عشاير با مصلحتانديشي جمعي رؤساي طوايف مغان به فرقة دموكرات پيوسته و مانع اقدام خشونتآميز آنها بر ضد مخالفان شده بودند. اما بزرگان فرقه در تبريز و اردبيل تحمل حضور مخالفان خود را در آذربايجان نداشته و روز به روز ، بر فشارهاي سياسي و نظامي خود ميافزودند. عدهاي از سركردگان عشاير با مكاتبه با تهران از دولت ايران خواستند كه يا آنها را ياري كرده و شر فرقة دموكرات را از سر آنان كوتاه كند و يا تمهيداتي فراهم آورند تا اوبه و زندگيشان را به خارج از قلمرو فرقه انتقال دهند. اما چون از اقدام اساسي دولت نااميد شدند و فشارهاي عناصر فرقة دموكرات را غيرقابل تحمل دانستند، با تشكيل گروه مسلح و در حين جنگهاي پراكنده از كوهستانهاي اوجارود و اردبيل و طالش، عازم گيلان و تهران شدند.
دستجات مهاجر عشاير كه شبانه از اوجارود حركت كرده بودند، چند روز قبل از عيد نوروز به كوهستانهاي شرق اردبيل رسيدند و در آن منطقه بعد از درگيري با عناصر فرقه به طرف هير اردبيل رفتند. در يكي از شبها هنگام استراحت در روستاي چنزاب در دامنة باغرو اردبيل به محاصرة فداييان فرقه درآمدند. اما با شجاعت بينظيري از محاصرة دشمن نجات يافته و به قلب كوهستانهاي باغرو پناه بردند. ايام زمستان و وجود كولاك و بوران برف و سوزش سرماي شديد، مهاجران را در وضعيت ناگواري قررا داده بود. اما به هر حال چارهاي جز اين نداشتند. يا بايد تسليم عوامل بيگانه ميشدند و ذلت و خواري را ميپذيرفتند يا اينكه خود را آمادة هرگونه بلا و دشواري ميكردند. سرانجام در روزهاي اوايل فروردين 1325، مهاجرين با جنگ و گريز خود را به هشتپر گيلان رساندند و از آنجا عازم تهران و رشت شدند.
در اين ارتباط چند سند منتشر نشده از سازمان اسناد ملي ايران وجود دارد كه اشارهاي مختصر به اين جنگها دارد. درگزارش ژاندارمري كل كشور طي شمارة 1833/216/ج 3 مورخه 17/1/1325 به وزارت كشور چنين آمده است:
وزارت كشور
محترماً، پيرو شمارة 215/ج 3 مورخ 17/1/25 معروض ميدارد، گزارش گردان ژاندارمري رشت حاكي است چهار نفر از رؤساي طوايف شاهسون اردبيل به نامهاي حسين وطندوست، قدرت جعفري، اژدر سلطاني و ميرعبدالحسين منصوري با بيست و چهار نفر سوار به گيلان وارد، دو قبضه تفنگ پنج تير روسي، هشت قبضه برنو با فشنگ به اولين دسته ژاندارم هشتپر تحويل دادهاند.15
رئيس ادارة عمليات ژاندارمري كل كشور ـ سرهنگ مشيري16
در گزارش مورخ 18/1/1325 اين اداره به وزارت كشور نيز آمده است:
وزارت كشور
محترماً، پيرو شمارة 216 ج 3 مورخ 17/1/25 معروض ميدارد، بهرام خان خامسلو به اتفاق هجده نفر سوار از ايلات شاهسون مقيم مغان اردبيل در اثر منازعه با فرقة دموكرات از آنها متواري، در ساعت 12 مورخ 27/12/1324 از بيراهه به هشتپر وارد شده، دستة ژاندارمري آنجا سلاح آنان را كه عبارت از شش قبضه تفنگ و مقداري فشنگ بوده، اخذ و به گردان ژاندارمري رشت ارسال داشتهاند. و خود آنها به قرار معلوم به مركز آمده كه عرايض خود را به عرض مقامات مربوطه برسانند. گزارش عرض شد.
رئيس ادارة عمليات ژاندارمري كل كشور ـ سرهنگ مشيري17
در همين ارتباط، وزير كشور وقت طي گزارش شماره 564/1155 /ن مورخ 21/1/1325به نخست وزير ايران نوشته است:
جناب آقاي نخستوزير
گردان ژاندارمري رشت از طريق ژاندارمري كل كشور گزارش داده است كه عدهاي از شاهسونهاي خلخال متدرجاً با اسلحه به طرف گيلان رهسپار و سلاح خود را به اولين دستة ژاندارم تحويل نمودهاند. چهار نفر از رؤساي طوايف اردبيل به نامهاي حسين وطندوست، قدرت بيگ جعفري، اژدر بيگ سلطاني و عبدالحسين منصوري با بيست و چهار نفر سوار به گيلان وارد و چند قبضه تفنگ پنج تير روسي و هشت قبضه برنو به اولين دستة ژاندارم هشتپر تحويل دادهاند.
مرحوم حسین آقا خان نشسته سمت راست / مرحوم فرض الله بیگ پاشایی نشسته سمت چپ
دل نوشته
روزگار ما روزگار غریبی ست، زندگی به سختی ولی با آرامش معناداری در حال گذره و جنب وجوش و فعالیت در این مسیر معنای آنجنانی نداره، خیلی سخت میشه توضیح داده که امروز ما خیلی عقب تر از دیروز ماست. تفریح ما دیدن تلویزیون و نهایت هیجان ما خنده های گاه بی گاه الکی در وصف خاطرات گذشته ماست.
آه هههههههههههه که چقدر دلم برای کوچه های دوران بچگیام تنگ شده که از صبح میزدیم بیرون و میچرخیدیم تا غروب ......
با وحید پسرخاله با شهرام پسردایی و بچه های همسایمون ........
اما الان غربت غربت کار کار و ....... خنده های رامتین وآرتینم که تنها خوشی زندگیمه
اما حیات باقیست و همه در مسیر مشخصی در حال قدم برداشتنیم ..... امیدوارم مسیرتون آروم و ساکت باشه
رامین
عکسی از حسین اقا خان وطندوست به همراه بانو زلیخا (همسر بزرگوار ایشان)
اعطای نشان مرزبانان سلحشور به حسین آقا خان وطندوست و فرض الله پاشایی و ...
بهمن وطندوست ( فرزند حسین آقا خان وطندوست )
مقاله علمی 1-رامین وطندوست
بررسی علت شکست پره روتور کمپرسور توربین گازی 32 مگاواتی به کمک شواهد میدانی و مطالعات میکروسکوپیک
رامین وطندوست 1،2 علیرضا ترابی 3،4
1 کارشناس ارشد پایش وضعیت C.M نیروگاههای تولید برق ایران
2 مشاور و مدرس دوره های تخصصی نیروگاهی دانشگاه صنعت آب و برق ایران
3 عضو هیات علمی دانشکده علوم و فنون نوین دانشگاه تهران
4 مشاور نیروگاه های تولید برق
واژه های کلیدی: توربین گازی، پره کمپرسور، ناپایداری جریان، ارتعاشات، خستگی دور بالا، رزونانس، خوردگی حفره ای
چکیده
واحد 5 توربین گازی نیروگاه .... در حین کار، ناگهان دچار حادثه شده و واحد از ادامه کار باز ایستاد. پس از باز نمودن واحد، مشاهده شد که یکی از پره های متحرک مرحله اول کمپرسور دچار شکست شده و تعداد زیادی از پره های متحرک مراحل مختلف نیز دچار خمیدگی و آسیب شده اند. با توجه به اینکه محل شکستگی پره بالاتر از نصف طول پره (نسبت به ریشه پره) بود، شائبه وقوع بارگذاری غیرمتداول بر روی پره شکل گرفت. جهت خمیدگی تعداد زیادی از پره ها نیز که در راستای خلاف جریان هوا بود، فرضیه وقوع ناپایداری جریان هوا در کمپرسور (از جمله سرج، ناپایداری دوار و ...) را قوت بخشید. سرانجام، مروری بر منابع علمی موجود و جستجو در میان گزارش های مربوط به حوادث مشابه بهمراه مطالعات میدانی و فنی نشان داد که شکست پره در نتیجه وقوع پدیده رزونانس و در نتیجه خستگی دور بالا برای پره بوده است. بررسی بیشتر صورت گرفته توسط میکروسکوپ الکترونی از سطح شکست پره، وجود غلظت بالای عنصر کلر در متریال را مشخص نمود که می توان از این شواهد بعنوان یکی از مهمترین عوامل تضعیف کننده متریال پره و کاهش حد دوام خستگی آن یاد کرد که در نتیجه ایجاد خوردگی حفره ای بوجود آمده است.
سرباز وطن کیست؟؟؟
حسینعلی از همان ابتدای جوانی، قدی کشیده و هیکلی چهارشانه داشت. با روحیه حماسی و سلحشوریاش سبب شده بود که در اسبسواری و تیراندازی نمونه باشد.
حسینعلی از جوانی آرزو داشت برای خاک مادریاش جان را فدا کند برای همین به پیشنهاد افسران عالیرتبه آن زمان درحالیکه 38 سال سن داشت در سال 1303 خورشیدی درست یک سال قبل از تاجگذاری رضاشاه به نیت خدمت به وطن به استخدام قشون قاجار درآمد.
بعد از تاجگذاری رضاشاه وارد ژاندارم و معاون پاسگاه مرزی کلوز (پاسگاه صد آفرین فعلی) شهرستان نمین شد. حسینعلی با دختری سیده از اهل زنجان ازدواج میکند و از وی صاحب دو پسر میشود. آنها در روستای خواجه بلاغنمین در منزل شخصی فردی به نام فرهاد یوسفی سکونت میکنند.
اخلاق پسندیده و شجاعت بینظیر این مرد بزرگ موجب شده بود اهالی روستای خواجه بلاغ و روستاهای مجاور وی را بسیار عزیز بدارند.
حسینعلی با پدر مرحوم عبدالعلی فرضی زاده که مغازه آرایشگری داشت دوست بود و هرازچندگاه به مغازه ما میآمد. آن زمان هفتساله بودم با پسران حسینعلی دوست شده بودم. وی هیچوقت بین من و پسرانش تفاوتی قائل نمیشد. هر وقت چیزی برای پسرانش میخرید برای من هم میخرید و هر وقت مرا در بین فرزندانش تنها میدید روی دستانش به هوا بلند میکرد.
فرمانده پاسگاه مرزی کلوز فردی نالایق و ترسو بود که همیشه به خاطر حسادت به شجاعت حسینعلی با وی درگیر بود. این امر موجب شده بود حسینعلی بارها به فکر انتقال بیفتد اما به خاطر مردم و اهالی آن دیار و مهمتر از اینها برای حفظ و پاسداری مرز خاکش مجبور بود بسوزد و بسازد.
مردم شهرستان نمین میگویند: حسینعلی اسب سفیدرنگ و تیزرویی داشت هر وقت با تفنگ بر روی اسب مینشست و در کوهها جولان میداد به نظر میرسید لشکری عظیم از مرز کل آذربایجان محافظت میکند.
در سوم شهریور 1320 خورشیدی ارتش روس از جمله قفقاز وارد خاک آذربایجان میشود وقتی این خبر به رئیس پاسگاه کلوز میرسد از ترس جان به تمام نیروهایش دستور میدهد سلاحها را برداشته و پادگان را ترک کنند.
حسینعلی هرچه تلاش میکند تا آنها را برای دفاع از وطن راضی کند اما نمیتواند و به ناچار از رئیس پاسگاه خواهش میکند از افرادش بخواهد حداقل، فشنگ سلاحهایشان را به وی بدهند و خودشان پاسگاه را ترک کنند.
متأسفانه آن بیوجدان وطنفروش این خواسته جوانمرد را نیز رد میکند و حسینعلی ناچار تنهای تنها فقط با یک تفنگ و مقداری فشنگ میماند و وقتی روسها به پایین پادگان کلوز که در ارتفاع قرار دارد میرسند با مقاومت سرسختانه حسینعلی روبهرو میشوند.
روسها یکی را مأمور میکنند تا با صدای بلند پادگان را به تسلیم شدن بخواند.
حسینعلی اول از همه وی را هدف قرار میدهد و به درک واصل میکند. روسها وقتی مقاومت را میبیند شروع به زدن توپ و تفنگ به پادگان میکنند. حسینعلی با شجاعت تمام تا آخرین فشنگ با روسها میجنگد.
ژنرال روسها وقتی شجاعت یک سرباز وطنپرست را مشاهده میکند به افرادش دستور میدهد زنده وی را دستگیر کنند.
رئیس پاسگاه نامرد درحالیکه اسب سفید حسینعلی را هم برداشته بود تا وی نتواند از مهلکه جان سالم به در برد، غافل از اینکه حسینعلی خیال فرار نداشت که به فکر اسبش بیفتد. فرمانده پاسگاه به همراه دیگر درجهداران وارد روستا شده و با برخی از اهالی روستا آنجا را ترک میکنند و خانواده حسینعلی با دیدن اسب وی جویای حال حسینعلی میشوند.
رئیس پاسگاه برای اینکه آنها را از حسینعلی جدا سازد بهدروغ خبر شهید شدن حسینعلی را میدهد. او برای اینکه خود را فردی شجاع و دلیر معرفی کند تفنگش را از کمر باز کرده و میخواهد بهسوی هواپیمای روسها شلیک کند.
در این لحظه تعدادی از زنان روستا همراه زن حسینعلی به سر رئیس پاسگاه ریخته و تفنگش را میگیرند و به وی میگویند اگر غیرت و شرافت داشتی در کنار حسینعلی مردانه با دشمن میجنگیدی و شهید میشدی حال که شجاعت جنگیدن در برابر دشمن بیگانه را نداشتی با این کار احمقانه میخواهی ما را هم به کشتن بدهی.
سربازان روسی پادگان کلوز را به محاصره درمیآورند تا حسینعلی را زنده دستگیر کنند اما حسینعلی مردی نبود که به این آسانی دست دربند بیگانگان گذارد. سربازان روسی وقتی مطمئن میشوند فشنگی برای حسینعلی باقی نمانده است به داخل پادگان یورش میبرند تا او را دستگیر کنند.
حسینعلی با دستخالی با آنها مبارزه میکند و در این مبارزه نابرابر هرلحظه که میگذشت بر تعداد نفرات روسها افزوده میشد تا اینکه حسینعلی از نفس میافتد. ژنرال روسی با دیدن شجاعت بیبدیل او به سربازانش دستور میدهد او را رها کنند.
حسینعلی بهمحض رها شدن، تفنگش را برداشته و محکم به دیوار میکوبد و تفنگ را دو شقه میکند. سربازان فوری وی را گرفته و دربند میکشند.
ژنرال روسی به حسینعلی میگوید تو با شجاعت برای آزادی میهن خود جنگیدی و چندین افسر مرا هم کشتی حال بگو ببینم چرا تفنگ خالیات را شکستی؟ حسینعلی با قاطعیت تمام جواب میدهد که نمیخواستم حتی تفنگ خالیام به دست بیگانگان بیفتد، چراکه برای یک مرد آذربایجانی ننگ است که نتواند از سلاحش پاسداری کند. ژنرال با شنیدن این سخن خشکش میزند و بعد از مدتی میگوید که صدآفرین بر تو ای سرباز وطن اگر افسر ارتش روس شوی چندین برابر حقوق ماهیانهات را به تو میدهم.
حسینعلی در جواب میگوید: ژنرال، حسینعلی تنها برای کشورش جنگید تا آیندگان بدانند آذربایجان جانبرکفانی چون حسینعلی در آستین دارد و خواهد داشت. ژنرال جواب دندانشکن را میشنود و با وجود میل باطنیاش دستور میدهد تا سر از بدن حسینعلی جدا کنند. بعد از جدا کردن سر حسینعلی، ژنرال دستور میدهد به خاطر شجاعت دشمنش پیکر بیجان وی را در همان پادگان دفن کنند و سرش را هم بهعنوان هدیه به اردوگاه بفرستد.
جشن پیروزی آذربایان باحضور بزرگان اردبیل و تبریز و ارومیه - تهران1326
در عکس مرحوم حسین وطندوست (ریش سفید طایفه آراللوها) به همراه سپهبد رزم آرا (نخست وزیر وقت ایران) و مرحوم سید باخاس (نماینده روحانیون اردبیل) و میرفاضل منصوری (ریش سفید طایفه خلیفه لو ها) در کنار هم استاده اند.
پاسخ به دوست عزیزم جاوادخان ارشلی
یکی از همراهان عزیز نظری در ذیل عکس مرحوم محمد قلی خان آلارلو با این مضمون برای من فرستاده است که در این مجال نظر و پاسخ این حقیر سراپا تقصیر را برای روشن شدن موضوع آورده ام.
نظر جاوادخان ارشلی :
اینکه محمدقلی خان ضد مشروطه بوده نه تنها افتخاری ندارد بلکه کلی هم ضایع است.
نظر بنده :
دوست بزرگوارم ای کاش جمله زیر عکس را با دقت بیشتری میخواندی ،در ذیل متن آمده است که مرحوم محمدقلی خان آلارلو از بزرگان اردبیل در جنگ با مشروطه خواهان غرب گرا بوده است تفسیر این کلمه غرب گرا بسیار راحت و آسان می باشد.
مشروطه خواهی در ایران با سواد اندک من درست هم معنی با جمهوری خواهی و حرکت بسوی حکومت مردم بر مردم بود که در مقابل این خواست عمومی کشورهای بیگانه مانند بریتانیا و آمریکا و روس ها بدنبال نفوذ و تغییر اآن به نفع خود و حرکت به سمت اهداف خودخواهانه ی آنها بوده است.
و این حرکت ها زمانی اتفاق افتاد که این بیگانگان بعد از سالها تلاش برای تجزیه ایران عزیز و تقسیم آن بین خود با قدرت مردم ایران در حرکت بسوی حکومت مردمی روبرو شدند.
در این بین بزرگانی مانند محمدقلی خان آلارلو با دیانت و تیزبینی خود با گرایش این حرکت به سمت تمایلات غربی مخالفت می نمودند و در تلاش به کمک به رهبران نهضت برآمده بودند.
تاریخ گواه میدهد که طایفه آلارلوها همیشه در جهت ایران مستقل و آزاد حرکت کرده اند و اگرچه دیگر نه یادی و نامی از بزرگان طایفه برنمانده و سیر قهقرایی نصیب طایفه های بزرگ شده ولی فراموش کردن تاریخ کاری بس سخت و ناجوانمردانه است.
درود بر نام ایران
اولین نماینده دشت مغان در مجلس شورای ملی

از زمان صدور فرمان مشروطیت در سال 1285 خورشیدی تا انقلاب اسلامی 1357 خورشیدی کلاً 24 دوره مجلس شورای ملی تشکیل شد که البته در میان برخی از این دورهها ایام فترت پیش میآمد و کشور بدون مجلس می ماند.
مجلس شورای ملی از 1285 تا 1368 در حدود 83 سال به حیات خود ادامه داد و در جریان بازنگری در قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران در سال 1368 از مجلس شورای ملی به مجلس شورای اسلامی تغییر نام پیدا کرد.
نماینده مردم مغان بطور مستقل برای اولین بار از دوره بیست و یکم وارد مجلس شورای ملی ایران شد. البته انتخاباتی به مفهوم امروزی نبوده و بیشتر انتصاب بوده تا انتخاب.
بیست و یکمین دوره مجلس شورای ملی ایران در تاریخ چهارده مهر 1342 شروع و تا 13 مهر 1346 ادامه داشت.
نماینده مغان در دوره 21 مجلس شورای ملی ایران آقای مجید عدل بودند. ایشان بعد از ظهر پنجشنبه اول اسفند 1342 پس از حضور در فراکسیون نمایندگان آذربایجان در جلسه مشترک کمیسیونهای کار و اقتصاد و دادگستری شرکت نمود و پیش از پایان جلسه حالشان به وخامت گرایید و تلاش پزشکان برای نجات ایشان ره بجایی نبرد.
درود بر شهدای راه وطن..............
پاسدار شهید مهدی قلی حامدی
فرمانده گروهان حضرت علی اصغر ع در سال 62 در عملیات خیبر در منطقه جزیره مجنون به شهادت رسیده بود و پیکر مطهر وی بعد از گذشته سه دهه توسط اکیپ تفحص شهدا پیدا شد و به وطن باز گردانده شد.
روحش شاد.

عکس از تابلوی تجلیل از مقام محمدقلی خان آلارلو در برج میلاد تهران-نیمه دوم93
عکس از تبلوی تجلیل از مقام محمدقلی خان آلارلو در آیین تاریخ استان اردبیل در برج میلاد تهران-نیمه دوم
پاسخ به سوال دوست بزرگوارم با نام رضا
چند روز پیش یکی از همراهان وبلاگ منیم مغانیم مطلبی را برایم ارسال نمودند که گلایه داشتند از مطلبی که بنده در مورد برچیده شدن حزب دموکراتها بیان کرده بودم و بیان داشتند که اولین کاری که بعد از برچیده شدن حزب توسط دولت مرکزی انجام گردید حذف سربرگ های زبات ترکی و جایگزینی آن به زبان فارسی بوده و شما چرا خودتان را از فارس ها میدانید:
در پاسخ بعد از تشکر از دوست بزرگوارم باید خدمتشان عارض شوم که :
اولا تلاش پدران من برای نام پاک ایران بوده و جلوگیری از حضور اجنبی های روس در مملکتمان و این سرلوحه هر ایرانی وطندوستی بوده و خواهد بود فارغ از هرگونه سیاست بازی بحث بحث ایران نه حکومت و سیاست، ایران و ایرانی هیچ وقت استقلال و شرافت خود را با هیچ چیزی عوض نکرده و نخواهد کرد.
دوما" رواج زبان فارسی دلیل بر تعرض بر گروه و یا قومی خاص نبوده و نخواهد بود ،در ممالک پیشرفته نیز قومیت های مختلف با زبان ها و فرهنگ های خاص در کنار یکدیگر در حال زندگی و پیشرفت می باشند
موفق باشید.
رامین وطندوست
شعری در وصف گرمی -انایوردوم مسکنیم-به قلم شاعره ی خوش ذوق سرکار خانم جاوید
گرمي شهري بیزیم استانيميزدا
واقع اولوب آذربايجانيميزدا
خئرداجا شهريمين وصفي بويوكدي
اردبيلين دياريندا گوموشدي
هاواسي تميزدي،اهلي تميزدي
حرمتي وار بيربيرينه عزيزدي
شهريميزي داغلار آليب قؤينونا
سانكي بدنظردن اوني ساخليا
آزنادي ايرناواش يوردومون داغي آزادلوباغلاري،شليلدي باري
اوجالسين بؤيو ايرناواش داغيمين
دشمنه وئرميوب گرمينين نامين
كؤرپه اوشاقدي شهريمين داغلاري
بويوك آناسي وار ،"ساوالان داغي
باشينداآغ پاپاغي واردي قاردان
ديللره داستان اولاجاق وقاردان
آزنامين بئلينده كمر،لاله دن
نرگس لر پچلداشير ياسمن دن
گرمينين باشيندا بويله تاجي وار
هانسي طبيبين بئله علاجي وار...
سقوط فرقه دموکراتها توسط عشایر دلیر اردبیل و مغان به فرماندهی مرحوم حسین آقا خان وطندوست
جنگ کیسالا و سقوط اردبیل
کیسالا از روستاهای بخش هیر شهرستان اردبیل و واقع در قلمرو ییلاقی طوایف شاهسون اردبیل در ارتفاعات باغرو در شرق اردیبل است.
در آذرماه 1325 عملیات نجات آذربایجان با اعزام سه ستون از یکان های رزمی ارتش ایران از محورهای زنجان- تبریز، کردستان- میاندوآب- مهاباد،رشت- آستارا- اردبیل آغاز شد.
همچنین تصمیم گرفته شد که چریک های عشایر اردبیل و خلخال و مغان از طریق گیلان وارد منطقه شده و یک نوع گرفتاری دائمی برای دموکرات ها در منطقه اردبیل، مشکین اهر و خلخال ایجاد کرده آنها را از عملیات ارتش و اقدامات دولت مرکزی غافل کنند.
از این رو سواران عشایر که از اواسط تابستان به منطقه اردبیل نفوذ کرده و چند عملیات نامنظم انجام داده بودند، با هماهنگی بیشتر و تقویت نیرو، آماده جنگ نهایی با عناصر فرقه دموکرات شدند.
بعد از سازماندهی ستون عشایر در گیلان به وسیله مرحوم حسین آقا وطندوست و سروان امیر فتحی آلارلو چند قبضه تفنگ و دوازده هزار فشنگ به آنها داده شد. عده ای از سواران شاهسون از طالش و خلخال وارد قریه داش بولاغ شدند و در آنجا با دو هزار فدایی جنگیده 27 نفر از آنان را به هلاکت رسانیده و تعدادی را اسیر و خلع سلاح کردند، از نیروی عشایر فقط یکی از تفنگچیان بهرام خان فرزانه زخمی شد. پس از این درگیری محدود سواران شاهسون در ششم آذر 1325 ش به قریه کیسالا رفتند، در کیسالا، فداییان فرقه دموکرات از استعداد بالاتری برخوردار بودند و از تمام نقاط اردبیل و مشکین دسته های فدایی را جمع کرده، تحت فرماندهی ژنرال آذر آرایش جنگی گرفته بوند درگیری در کسالا از سپیده دم صبح روز هفتم آذر آغاز شد. فداییان فرقه به خیال اینکه مسجد روستای محل استقرار فرماندهان عشایر است با تیربار و توپ آنجا را هدف قرار داده و تعدادی از اهالی بی گناه را به قتل رسانیدند. جنگجویان عشایر مقاومت ورزیدند. اما شانزده نفر از آنان هدف قرار گرفته و کشته شدند از بزرگان عشایر، سلطان احمد- برادرزاده حسین آقا وطندوست و یونس پاشایی وجلال- برادر بالا اوغلان ریش طایفه کله سرلو- در این درگیری جان خود را از دست دادند. اما با وجود برتری نفرات و تجهیزات فداییان فرقه دموکرات، جنگجویان عشایر با ایستاگی و مقاومت 25 نفر از فداییان را کشته و بقیه را مجبور به فرار و عقب نشینی کردند.
در هشتم آذرماه، غلام یحیی- از رهبران اصلی فرقه دموکرات به معیت رستم عیسی لو نصرت اجیرلو، علیخان و بلوط قوجه بیگلو، هوار گیگلو با سواران مشکین و سراب و خلخال و اردبیل و مغان به جنگ عشایر در کسالا رفتند و بار دیگر، نبرد سخت و شدیدی در گرفت. جنگجویان عشایر تاب مقاومت نیاورده و به طرف طالش عقب نشینی کرده وارد قریه خمیص خلخال شدند. در آنجا نیز با حدود دو هزار فدایی و سوار شاهسون طرفدار فرقه جنگیده و سیصد نفر از فداییان را به قتل رساندند و پانزده نفر از تفنگچیان عشایر مهاجر از جمله، قلعه میرزا- برادرزاده حسین آقا وطندوست- کشته شدند، بنابراین نیروی مهاجر از لحاظ سلاح و مهمات در تنگنا قرار گرفته و عقب نشینی کردند.
جنگ کیسالا برای نیروی فرقه دموکرات از اهمیت زیادی برخوردار بود. به طوری که وقتی سید جعفر پیشه وری اخبار این درگیری ها را شنید، برای تقویت فداییان با ارسال تلگرافی از فداکاری فداییان و نقش ژنرال آذر به عنوان فرمانده نیروهای فرقه قدردانی کرد. ... قلب مردم آذربایجان با شماست، اگر خدای ناکرده اتفاق سوئی روی دهد، همه مردم از زن و مردم به یاری شما خواهند شتافت و چنانچه لازم شود، خود من شخصاً آماده ام برای دفاع از آزادی سلاح به دست گرفته، دوشادوش شما در جبهه بجنگم (10/9/25...)
دستجات مهاجر عشایر دوباره از لحاظ سلاح و تدارکات به وسیله سروان امیر فتحی آلارلو و مرحوم حسین آقا وطندوست تقویت شده هشتاد قبضه تفنگ و ... و 160 فشنگ گرفته، از طالش سرازیر شده، در قریه آق بولاغ با چند هزار فدایی تحت امر ژنرال آذر جنگیده، پانزده نفر را کشته و دوازده نفر را اسیر کرده به طرف خلخال باز می گردند. در هرو آباد خلخال، پنجاه نفر از فداییان کشته شده و بسیاری از فداییان خلخال را دستگیر و آن منطقه را از سلطه فرقه دموکرات خارج ساختند، از عشایر نیر مردانی همچون بندعلی، رسول و حیدر آلارلو و عباسعلی فولادلو گرفتار فداییان شده وتیرباران شدند.
همچنین عده ای دیگر از تفنگچیان عشایر مهاجر در جنگ کشته و از فرماندهان آنها حاجی علی محمدی و عدالت امیر فتحی و چوپان آقا و ایاز و امیرخان زخمی شدند.
دستجات مهاجر عشایر مغان و اردبیل پس از پاکسازی خلخال از فداییان فرقه دموکرات و تصرف دفاتر آنان در آن منطقه به طرف اردبیل حرکت کردند. عزیمت عشایر به طرف اردبیل مصادف با 21 آذر 1325 ش بود.
در این روز جشن های سالگرد تشکیل حکومت ملی آذربایجان از سوی مسوولین کمیته ولایتی اردبیل وبا حضور هواداران فرقه در شهر برگزار می شد. اما در همان ساعات برگزاری مجالی جشن اخبار فرار رهبران فرقه از تبریز به طرف مرز شوروی انتشار یافت. مسوولین کمیته ولایتی اردبیل از ترس جان خود شبانه و با عجله به طرف آستارا فرار کردند تا از مرز به شوروی پناهنده شوند.
عشایر غیور اردبیل و مغان به فرماندهی حسن آقا خان وطندوست و م سروان امیر فتحی الارلو کنترل شهر را به دست گرفته بودند و در صدد تعقیب و دستگیری عناصر اصلی فرقه دموکرات و اعضای فعال آن برآمده بودند. به هر حال روز بیست و یکم آذرماه فرقه سقوط می کند، طرفداران فرقه از اردبیل فراری می شوند، و آنهایی که در شهر مانده بودند کشته می شوند، خون طرفداران فرقه مباح اعلام می شود،
در این بین عده ایی از افراد سود جو و چپاولگر به خانه های مردم هجوم می برند و در این زمان چاپخانه ای که سالها در خدمت به فرهنگ مردم بوده توسط افرادی که از فرهنگ هیچ بویی نبرده بودند، از بین می رود، کسی از آنجا دست خالی بر نمی گردد، یکی در چوبی چاپخانه جودت را به کول گرفته می برد دیگری وسایلش را می برد عده ای حروفات سربی اش را غارت می کنند و از آنجایی که امکان خارج کردن دستگاه چاپ مقدور نمی شود کاری نمی توانند بکنند بجز آتش زدن چاپخانه راه دیگری پیدا نمی کنند.
بابا صفری در مورد غارت چاپخانه جودت چنین می نویسد: یکی از کسانی که با نگارنده درباب غارت چاپخانه جودت سخن می گفت از پیرمردی یاد کرد که لنگه ای از درهای چاپخانه را بر پشت گرفته می برد. کسی به این کار اعتراض کرد او با داد و قال فریاد برآورد که مگر مسلمانی کجا رفته است که نمی گذارید منهم یک لنگه در برای خودم ببرم؟!!!
اولین اقدام در شهر برای جلوگیری از هرج و مرج ، تشکیل هیئت امنیت شهر بود و کمیسیون تصفیه بود اگر چه در این رسیدگی اتهامات بیشتر به اتهامات کسانی رسیدگی کردند که اکثراً از قشر پایین جامعه بود و گناه آنها عضویت در فرقه بود.
با ورود نیروهای دولتی امنیت کامل بر شهر حاکم شد اگر چه زمان زیادی می خواست تا شهر به حالت اولیه خود برگردد و اولین اقدام در ادارات سر برگهای رسمی که به زبان ترکی نوشته شده بود به زبان فارسی تغییر دادند.
درود برنام وطندوست ها
مرحوم میر عبدالحسین منصوری بهمراه حسین آقا وطندوست
قبر شریف ایشان در بهشت زهرای کرج می باشد.
بدنیست خاطره ایی از این بزرگوار در اینجا برایتان نقل کنم که چندسال پیش بود که در مراسم عروسی نوه مرحوم میرعبدالحسین که پسر مرحوم میرابراهیم منصوری (شوهرخاله من ) دعوت بودیم و در محضر مرحوم میرعبدالحسین، ُ ایشان بخاطر سواد بالای خویش و رفتار بسیار گرمشان به رسم ریش سفیدان، مشغول صحبت با میهمانان دعوت شده بودند که در آن زمان پدر من حاج گشتاسب وطندوست (نوه مرحوم حسین آقا وطندوست) وارد مجلس گردیدند با حضور ایشان بعد از چند دقیقه مرحوم میرعبدالحسین بواسطه کهولت سنی که داشتند و بزرگ بودن اتاق میهمانی متوجه حضور پدر بنده نشده بودند.
بعد از چند دقیقه صحبت و تلاوت چند آیه از قران مجید و سخنان پندآموز ایشان در مجلس متوجه حضور پدر من شدند که با آغوش گرفتن و بوسیدن صورت پدرم فرمودند بوی مرحوم حسین آقا را از تو می گیرم حیف که رفتو تنهایم گذاشت .
هدف از بیان این خاطره این بود که مردان بزرگ همیشه بیاد دوستان و رفقای قدیمی خود بودند ، و حتی با دیدن فرزندان آنها نیز یاد و خاطره گذشته های سخت و پرتلاششان برایشان زنده می شد ، مردانی که پشت به پشت هم استقلال را برای آذربایجان به ارمغان آورده اند.
روحشان شاد.

عکسی بسیار زیبا از مرحوم حسین آقا وطندوست به همراه بزرگان دیگر

عکسهایی زیبا از شهر گرمی (برگرفته از وبلاگ موران)




عکس هایی زیبا از طبیعت دشت مغان (برگرفته از وبلاگ موران)


شعری از حافظ (برگرفته از وبلاگ برادر عزیزم ابراهیم قاسمی)
وفا کنیم وملامت کشیم و خوش باشیم که در طریقت ما کافری است رنجیدن
به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات بخواست جام می و گفت عیب پوشیدن
مراد دل ز تماشای باغ عالم چیست ؟ به دست مردم چشم از رخ تو گل چیدن
به می پرستی از آن نقش خود زدم بر آب که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن
به رحمت سر زلف تو واثقم ور نه کشش چو نبود از آن سو چه سود کوشیدن
عنان به میکده خواهیم تافت زین مجلس که وعظ بی عملان واجب است نشنیدن
ز خط یار بیاموز مهر با رخ خوب که گرد عارض خوبان خوش است گردیدن
مبوس جز لب ساقی و جام می حافظ که دست زهد فروشان خطاست بوسیدن
عاشق این شعرم واقعا خوشگله
آهی کشیدمو خیره بر در ماندم...............
از روز اول از برایش بهترین بودم ................
اما ......
باورم نداشت......
یارم را می گویم............
روزگار غربت گزیدم برایش......
اما ......
باورم نداشت....
یارم را می گویم ........
بوس های آتشین لبهایش ، درد غربت را برایم آسان می نمود ........
افسوس که رفتو تنهایم گذاشت............
یارم را می گویم.......

